هر چی فکر میکنم به نظرم کم نوشتم راجب اون عشقی که هر لحظه ازش دم میزدم؛ خب ببین راستش جریانمون بهم خورد، بعد از اینکه بهش گفتیم و اونم وقت خواست و بعد از مدتی که گفت بععععععععله و منم که داشتم راجب یه زندگی مث آدم تازه فکر میکردم که یک هو شروع شد: مادر گفت نه و بقیه گفتند نه و از آن همه شوکت و زیبایی که ما ساخته بودیم عرض چندتا بحث جنگانی همگانی فی الجمله فرو ریخت و دلم یه کمی سرد شد سپس زین ماجرا چیزی باقی نماند جز خبر دار شدن بقیه و اهل محل ،،، حالا هم که هیچی وقتی دیدم که مخالفت ها شدیده و درست هم میگن شاید البته ناچارن قبول بنمودم و اونا رو منصرف کردیم حالا نه معشوقه برایم مانده و نه خیال پردازیی ، نمیدونم سرنوشتم به کجا گره میخوره اینجا که گره نخورد علی ای حال .... ولی در پس این ماجرا و اقدام و عملی که داشتم بله رو از زبان خودش گرفتم و ینی خلاصه ناکام نماندم تو این دنیا و از دختری که خوشم میومد بله رو گرفتم حالا بماند که نشد مهم کاری است که دل میخواهد و تو انجام میدهی جانم .......... خب اینم از این عشق نافرجام که امیدوارم خدا به خیر کند. اینو با پست قبلی با هم نوشتم بیست آبان هزارو سیصد و نودو پنج ساعت سه و بیست دقیقه
برچسب:
نویسنده: ترانه کاشانی