مگه آدم از زندگیش چی میخواد؟ هان
نمیدونم والا ولی فک کنم همین که یه دختر خوب و دلچسب رو پیدا کنی و باهاش یه شب پاشی بری سینما یا اینکه یه شب پاشی باهاش بری یه کافه لب یه خیابون پر درخت یه جای خلوت که در کافه بزرگ و رو به خیابون باشه و رو نیمکت و صندلیای چوبیش بشینی و تو استکانای شیشه ای قدیمی چای بنوشی و به نور کم سوی لامپای خیابون خیره بشی و یه نشگاه به چشمای براق و خمار معشوقت بندازی و با هم چای و سر بکشی و بعدش یه نخ سیگار دانهیل آتیش کنی و دستشو تو دستات فشار بدی و بعدش یه بوس از پیشونیش بگیری و بهش بگی که چقد تو خواستنی هستی لعنتی و دوباره خیره بشی به استکانا و فضای چوبی کافه و سرمای اندک هوا و دود سیگارو فوت کنی رو به آسمونو بگی خدایا دوستت دارم
آاااااخ که چقد خوبه همچین چیزی باشه،
امروز پنج شنبه ست و فردا انتخابات ریاست جمهوریه و معلوم نیست قراره کی بشه رئیس جمهور به هر حال من که همون آدم قبلیه خودمم
اما من واقعا نمیدونم واقعا آ ، انقلاب ، پیر بابا، کافه نگاره، شهناز، گندم، و دود و معصومیتی که در هوا میپیچد، در حوالی اغتشاشات مردمی که سرحال در انقلاب و با در دست داشتن عکس رئیسی و روحانی و رنگ های بنفشو سبز در هم آمیخته که در مچ دختران به تمام معنا خوشگل در هوا میرقصد.
زنده باد خدای خودم در این همه هیاهو
بیست و هشتم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و شش
برچسب:
نویسنده: ترانه کاشانی